رسمن گند زدم.......یعنی باید رسمن گند میزدم اصلن!!....چاره ای نداشتم......حرفهایی بود که باید زده میشد و زده شد و......متعاقبش گند زده شد........خراب کردی پسر...خراب....!
۱شنبه....۱شهریور
آهان ....هنر با رتبه ی ۴۰۰ میشه کجا قبول شد.؟؟.....هیچ جا؟......یعنی حتمن باید مهندس شم.......ایششششششششششششششششششششششششششششش.و.....
پ ن :به زودی مطلبی دوبلکس در این مکان منتشر میشود....ولی پیشاپیش از تمام کسایی که تو این مدت کمکم کردن متشکرم....مرسی!
پ ن ۲:خب خدا رو شکر........تبریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییککککککککککککککککککککککککککککککک......اگه دانشگاه تهران رفتی مارو هم تحویل بگیر......![]()
![]()
روز بود....امروز بود....دخترک هنوز نبود....ولی میخواست بیاید..... هنوز زبان حرف زدن نداشت و مثل بچه ی آدم نمیتوانست مسالمت آمیز بگوید که من میخواهم بیایم......به همین خاطر پدر مادرش را در آورد.....و به هر ضرب و زوری که شده مادر به بیمارستان رفت......پس از مدتی دخترک به بیرون پرید.....پرستار فریاد زد:((د د دختره.....دختره!)).....و مادر با چشمان گریان گفت:((وای...دختر.....خاک به سرم...))...بله متاسفانه اولین فرزند دختر از آب درآمد.....
روز بود...۲۸ ام بود....۲۸ ام تیر ۶۵.......دخترک متولد شده بود.....خانواده خیلی ناراحت بودند....ولی به رویشان نمیآوردند....و میگفتند...((عیبی نداره...ایشا الله بچه ی بعدی.....))...بعله...و خدا با آنها بود.......بچه ی بعدی پسر بود...یک پسر فوق العاده و لاولی!.....
روز بود.....خلاصه بچه دختر بود......دخترک به برادرش حسودی میکرد....در دلش میگفت:((چی میشد منم مثل برادرم کمی با کمالاتو جمالات بودم.....هان؟
...)).....و بهمین خاطر هی برادرش را اذیت میکرد و کرم میریخت......کم کم،دخترک بزرگ شد.....ولی آدم نشد!.....و هنوز برادرش را اذیت میکرد و کرم میریخت....اما برادر خم به ابرو نمی آورد....از بس که صبور و متشخص بود و همواره میگفت...((خواهرمه دیگه......قسمت این بود که از شانس ما این نصیبمون شد.....))....آّه!
روز نبود.......ساعت ۲۲ و خورده ای بود .....برادر تازه خرید هایش تمام شده......پول زیادی نداشت.....ولی قلبی از طلا داشت.....و چند وسیله ی با ارزش و یار مهربان برای دخترک خرید......برادر الآن در کافی نت به سر میبرد.....می خواهد قبل ازینکه یه خانه برود وبلاگش را به روز کند.......پسرک میخواست به خواهر عزیزش تولدش را تبریک بگوید....ولی نمیداند چرا هر چه زور میزند باز هم چرت و پرت مینویسد......
شب بود......همین الآن.....پسرک اون سه تا پاراگراف اولو خالی بست......دخترک خیلی دختر خوبیست.....به هیچکس هم حسودی نمیکند.....خیلی هم با کمالات و جمالات هم هست....اتفاقن قصد ازدواج هم دارد....(ولی کسی پیدا نمیشود
).....اما خدا وکیلی نه خیلی ولی کمی برادرش را اذیت کرد.....هر چند برادرش چند برابر بیشتر اذیتش کرد......
شب است.....ساعت ده و ۲۰دقیقه ی شب......همه منتظرند که این برادر{...} به خانه بیاید....اما او کار مهمی دارد......می خواهد به خاطر تمام بدی هایش از خواهرش عذر خواهی کند.....او خیلی پسر شروری بود.....به مثابه یک عذاب آسمانی.......(ولی خدا وکیلی پسر خیلی خوبی بودو هست ....
....)........امیدوارم که دخترک در همین شب عیدی برادرش را عفو کند...آمین!![]()
تولدت به شدت مبارک....![]()
پ ن:اوهوی......جوگیر شدما...به خودت نگیر.....خرجمم امروز خیلی زیاد شد...بعدن ازت میگیرم.... به قرآن مجید پول لازمم.....مرسی...
سهراب جان...سلام!
چطوری؟چه خبر؟اونجا خوش میگذره؟از تو چه پنهون از یه شنبه تا حالا فقط دارم به تو فکر میکنم....الآن تو اونور کیا هستن؟...با ندا و کیانوش و... بقیه ی آشوب گرا(!) که باید اونجا هم محلی باشین...هوم؟ماشالله...کمم که نیستین...تنها نمیمونی....خوبه دیگه حوصلتم سر نمیره....راستی اینجا دوباره شروع شده این چرتو پرتا....این مردم که عقل ندارن آخه...جدن ندارن...از وقتی فهمیدن تو مردی دوباره شروع کردن که:25 ام کشتنت یا 29ام یا 30ام؟.....اول گلوله خوردی رفتی زندان؟&یا اول زندان رفتی بعد گلوله خوردی.....یا اصلن گلوله خوردیو زندان نرفتی اصلن....خزعبل نیست خدا وکیلی؟...واقعن چه فرقی میکنه....که دوباره بگن رفتنت یه سناریوی از پیش طراحی شده بود....تو طرفدار موسوی بودی یا نه....چه فرقی میکنه اون کثافتی که تو رو نشونه گرفت تو ذهنش چی فکر میکرد.....چه فرقی میکنه که بهت انگ آشوبگرو اغتشاشگرو ضد انقلاب ومنافق و فسفری و هزارتا کوفتو زهر مار دیگه بزنن....هوم؟...مهم اینه که تو رفتی....مهم اینه که کشتنت....مهم اینه که دیگه سهراب اعرابی وجود خارجی نداره...اصلن مهم اون نگاه پرامید و نگران مادرته وقتی عکس تو تو دستش بودو دنبال یه نشونه ی کوچیک ازت میگشت....مهم اون 25روزیه که خانوادت تو بیخبری بودن.....مهم تو بودی سهراب جان...تو!
تو این چند روزی که تو نبودی خبر خاصی نبود...یعنی بودا ولی مهمتر از رفتن شماها نبود حداقل....اوووومممم....دوباره خس و خاشاک حماسه به وجود اوردنو این دفعه هوارو آلوده کردن....فک کن!...وقتی اینجام هواش آلوده شده بود دیگه بقیه ی جاها چجوری بود.....کنکورم که.....آخی...ندادی دیگه....خیلیم ضرر نکردی.....امسال خیلی سخت بود...یعنی فک نکنم هیچکی راضی بوده باشه....منم خوب ندادم دیگه....ناراحتم؟!...نه خیلی...دروغ چرا؟! ناراحتم...نه به خاطر خودما....به خاطر خونوادم....خیلی روم امید داشتن خب....ولی خب.....خب!....تو چی؟تو هم؟مادرت اگه بدونه اونجا چقدر بهت خوش میگذره به خاطر اینکه دانشجو نشدی خیلی ناراحت نمیشه...خب طبیعیه ناراحتیش...پسرش بودی دیگه......اون بنده ی خدایی که بهت تیر زد حتمن حواسش نبوده که این سهراب آشوبگر یه یه مادریم داشت....وگرنه....نه!....در هر صورت باید تیرو میزد حتمن....تکلیفش بوده حتمن....حتمن!
سهراب، ۱۹سالگیم سن باحالیه ها...به تو ام خوش میگذشت؟...روزای آخرو نمیگما....آخه سیلی خوردن و باطوم خوردنو تیر خوردن که خوش نمیگذره....میگذره؟..نمیگذره!...نیگا...کشکی کشکی توام شدی جوان ناکام....تیشششش......مهرورز خانه دیگه!....این روزا دیوونه کنندست.....منم دیوونه شدم دیگه...صدای مادرت از گوشم بیرون نمیره...((خدایاااا...خدایا......))...آه!...این روزا عجیب صدای شجریان میچسبه.....((برادر نوجوونه...برادر غرق خونه....برادر کاکلش آتشفشونه.....)).......و دوباره صدای مادرت...((خدااایااااا......خدایااا....))...آه!
نگران اینجا نباش.....میگن حقتو میگیرن حتمن.....حتمن!...منو هزار نفر دیگه حاضریم هر کاری بکنیم تا امیدو به چشمای مادرت برگردونیم.....و سهرابش بشیم.....!.....خب همینا دیگه.....مواظب خودت باش.....واسم نامه بنویس....منتظرم.......بای!
پ ن1:سهراب اعرابی هم کشته شد.....مثل ده ها انسانی که این روزها کشته شده اند....شاید این که او طرفدار موسوی بوده خیلی مهم نباشد.....اینکه او برای احقاق حقش به صورت کاملن مسالمت آمیزو قانونی بیرون آمده بود هم مهم نباشد....شاید که خون سهراب و سهراب ها باعث تسریع در حرکت راه آزادیمان بشود هم.....مهم این بود که او نیز انسانی بودو کشته شد.......ای کاش بیرحمی و حماقت بعضی ها انقدر زیاد نمیشد که از مرگ او خوشحال شود.......اصلن شاید به قول آنها او اغتشاش گر بوده باشد.....آیا واقعن این دلیل کشته شدن بیرحمانه ی او بدون هیچ حکمی و به بدترین و فجیع ترین شکل میشود؟......من همانقدر که از زندانی شدن و بازجویی های بیرحمانه ی سعید حجاریان بیمار و مهسا امر آبادی-خبر نگار باردار روزنا مه ی اعتماد ملی-و.... که این روزها به آنها هم رحم نمیشود&اعتراض دارم و از کشته شدن ده ها نفر از همفکرانم ناراحتم.....باید از کشته شدن آن بسیجی ای که مردم از شدت خشمشان کشتندش ناراحت شوم.....ای کاش هیچ وقت برای دفاع از عقیده مان انسانیت را زیر پا له نکنیم......آمین!
پ ن ۲:
شب است و چهره ميهن سياهه
نشستن در سياهي ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجويم
که هر کي عاشقه پايش به راهه
برادر بي قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سينه ش لاله زاره
شب و درياي خوف انگيز و طوفان
من و انديشه هاي پاک و پويان
برايم خلعت و خنجر بياور
که خون مي بارد از دلهاي سوزان
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتش فشونه
تو که با عاشقان درد آشنايي
تو که همرزم و همزنجير مايي
ببين خون عزيزان را به ديوار
بزن شيپور صبح روشنايي
برادر بي قراره
برادر نوجوونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتش فشونه
برادر کاکلش آتش فشونه
(این انصار خزب الله هم یک چیزیش میشود...به شجریان هم رحم نمیکنند.....تیش....)
پ ن ۳:این را هم ببینید......
پ ن ۴:ما که رفتیم کوه......مخ آدم سوت میکشه خب.......
پ ن ۵:خدا حافظ!
وقتی یکی از دیگری معذرت میخواهد و دیگری بغض میکند.......
وقتی یکی از خوشبختی هایش میگوید و دیگری ذوق میکند.......
وقتی دو فرد مغرور.....دو مرد مغرور......اینطور میشوند......
اصلن آدم ها را بیخیال....وقتی غرور.....غرور سخت و زمخت.....نرم و منعطف میشود.....
انگار تک تک ثانیه ها رویایی میشود و هر لحظه اش خاطره انگیز......
پ ن:بعضی وقت ها....باید بی خیال ارزش ها شد......بی خیال برنا مه ریزی ها.....تصمیم ها....سما جت ها......عقیده ها و اختلاف نظر ها.....انگار بعضی لحظه ها ارزشش از همه ی اینها بیشتر است.....
نمیخواستم آپ کنم....ولی مجبور شدم....به قول آقامون(
) دیگه کارد به استخونم رسید از نظر وظیفه....پس فکر کردم کذوم مهمتره....این زمان های نقره ای و طلایی و الماسی نزدیک کنکور و درس خوندن؟؟....یا روشنگری آگاه سازی؟؟...هوم.....
اعتراف میکنم در حال حاضر حالم از ۹۰ در صد مرد ها و زنان جامعه ام بهم میخوره حد اقل!.....که البته غلظت مرد ها بیشتره.... خب دلیلش چیه......مشکلات روانی دارم؟؟ نه خیلی....طرد شدگی؟؟...فک نمیکنم....مشکلات جنسی و جسمی؟.....نخیر.....همینجوری ؟؟..نخیر........
حالم بهم میخوره چون مشکلات روانی دارن.....چون روحشون معیوبه.....چون عصبانیند....چون آب زیر کاهن....چون بی تعارف در حال حاضر عوضیند....چون غیر قابل اعتمادن....چون بی فرهنگن.....چون معنای بحث و دیالوگو نمیفهمن.....چون هوس بازند....چون هیزند...چون.....
خب چیکار میشه کرد که درست شن......برای اینکه کاملن درست شن نمیشه کار خاصی کرد......ولی میشه قدم های مثبتی برداشت.......چه قدمها یی...... فقط کافیست......کافیست.....؟...همشونو بکشیم؟....خود مونو بکشیم....؟....به کانون بیاییم؟!....ما هانی شویم؟!...بی خیال شیم؟؟
.....
بگم؟(سه بار!
) نخیر.....فقط کافیست در انتخابات شرکت کنیم .....بله و البته به موسوی رای بدیم.....همین.....تا همین چند روز پیش فکر میکردم هیچکدوم ازین سه نفر(موسوی و کروبی و رضایی)نمیتونن تغییر زیادی ایجاد کنن تو جامعه ی خرابمون.....ولی موسوی میتواند....خدا پدر مناظره را بیامرزد.....فهمیدم که منطقیه.....معنی دیالوگو میفهمه...آرومه....عصبی نمیشه.....با نمکه.....زن ذلیله!!.....مار مولک نیست....کثیف نیست...دروغگو نیست......کثافت نیست...هیز نیست.....حریم خصوصی سرش میشه......خب ما از یه رییس جمهور مملکتمون چه انتظاری داریم.....همان خصلتای بالا و البته این که شر احمدی نژادو کم کنه........در شرایط عادی(و نه آرمانی)همین......
امیدوارم.....امیدوارم رییس جمهور میر حسین باشه......به خطر جامعه ام...به خاطر خانوادم...به خاطر خودم...که بتونم راحت تر ارتباط برقرار کنم...نترسم...بهتر شم....شاد تر....آدم تر......از امروز سعیمو میکنم....شال سبز میذارم.....به در واحدم عکس میر حسین میچسبونم.....به همه میگم رای بدن و......هر کاری که بتونم
.....
ترجیح میدم یه جای خیلی معمولی قبول بشم....اصلن هیچ جایی قبول نشم.....ولی بتونم خوب زندگی کنم.......جایی زندگی کنم که مردمشو دوس داشته باشم و البته وطنم باشه.....همین .....من ماموریتمو انجام دادم.......امیدوارم تو این چند روزه شمام خودتونو مسئول بدونینو تلاش کنین.....امیدوارم.....![]()
![]()
((گذر سالها(!)...... ماه ها....هفته ها...روز ها ...ساعت ها و دقیقه ها و سانیه ها ولحظه ها همه و همه رسیدن ولنتاین را مژده میدهند....واییییییییییییییییییییییی.....خدایا ولنتاین شده....یه سال بود تموم لهظه ها(!) رو میشمردم تا ولنتاین شه دویاره...عسیسم...گلم...خوبم تمام هر چی دارم....بذار سر روی شونه هات بذارم(کاش میذاشتی...
)....دیروز رفتم یه خرس قهوه ای خریدم....تو قلبش یه قلب بیرون اومده داره(!)....امیدوارم خوشت بیاد...))و..... ![]()
![]()
(من اصل این نامه رو به صورت کامل خوندم...چه افتخاری!!
)
بله....ولنتاین که میشود خیلی چیزها با حال میشود....ولنتاین که میشود گل فروشی ها و مغازه ها خیلی جاهای دیگر آباد میشوند...ولنتاین که میشود نامه هایی با مضمون بالا ازمغز افراد بسیار ی متراوش میشود....ولنتاین که میشود اس ام اس های خیلی با حال و طنزی به آدم ها میرسد....مثل اینها..:
((نمیگم دوستت دارم ، نمیگم عاشقتم ، میگم دیوونتم كه اگه یه روز ناراحتت كردم بگی بیخیال دیوونست . . . (روز ولنتاینت مبارك عزیزم)))یا...
((قلب مهربانت مثلثی را می ماند در دریای عشق ، مرا در خود كشیدی برمودای من !!! (ولنتاین مبارك)))و یا
((قاب عکستو زدم جای ساعت دیواری
از اون موقع به بعد تو شدی تمومه لحظه هام . . .))!!!امکان داره شمام یه جوری شین ولی یا:
((م;یدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات میمیرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن...))
ولنتاین که میشود کوچه ی ما شلوغ میشود...چون خیلی ها با توجه به مسائل امنیتی به دنبال جایی خلوت میگردند و کوچه ی ما به ظاهر اینچنین است ولی غافل ازینکه چند وقتیست روبروی خانه ی ما یکی از کارمندان شریف اطلاعات و سپاه و.....سکنی گزیده و بهشان حالی اساسی میدهد!!....ولنتاین که میشود کنکور ارشد هم تمام میشود و من باید خاک بر سر بریزم که دوباره بد بختیام شروع شد و این دوباره وقت آزاد پیدا کرد برای گیر دادن به ما که ((برادرم براستی چرا درس نمیخوانی؟!
...با شما هستم چرا درس نمیخونی؟!
....اوهوی....الاغ واسه چی درس نمیخونی...
))...ولنتاین که میشود یکی از آشنایان(!)میگوید..((ااااا...بازم ولنتایمه(با فتح لام)؟!))...و با هزار تومان برایمان هم گل میخرد و هم قلب....
ولنتاین که میشود یکی اس ام اس میفرستد که:(( سلام عزیزم...واسه ولنتاین با ۵۷۰تومن چی میشه واسش بخرم؟!(لطفا دوباره نپرس هزار تومن ؟!) ))و من جواب میدهم که حیف که نمیشه باهاش یه ذره عقل خرید....ولی دوباره نادم میشوم و میگویم برو آدیداس!!...ولنتاین که میشود من نوشته هایی مثل این و این و حتی این(به علت احترام به این ها لینکا رو حذف کردم.....بله!) را میبینم و بسیار در فکر فرو میروم که اگر من هم بله ! بین من و نیمه ی گمشده مان در این روز چه میگذشت:
-من:سلم(با ضم لام)
-نیمه:شلام....!
-م:تو این سرمای زمستون اینجا چقد گرم شده ....حرم نفسهای شماس؟!
-ن:مزاح میفرمایین.....گرمی وجودتونه آقو!![]()
-م:امروز روز ولنتایمه....ولنتایم...یعنی زمان عشق....امروز روز عشقه...روز عشق...آه!
-ن:چه اسم با مسمایی!...ولنتایم....
-م:میخواستم در مورد هدیه ی امروز بگم....
-ن:(دستشو بالا میاره و سرشو تکون میده...)...اصلن...اصلن...هدیه وجود پر برکت شماس...هدیه شمایی...هنر این مخلوقه....شرمنده ترم نکنین....
-م:راستش واسه امروز به یکی از مهمترین هنرمندان این خطه سفارش شال دادم که با وجود اینکه گفت حتمن در کمال نامردی نبافت...از فرد دیگری مقداری پول طلب داشتم که او نم نداد....امانتی هم نزد یکی دیگه داشتم که امروز نا پدید شد...با یکی دیگه هم شزط بسته بودم که اونم.....در انتها از یکی هم که پدرش کارخانه دارد در خواست یک جفت جوراب کردم که.....
-ن:آیا این افراد صاحب وبلاگ یا ایمیل هستن؟
-والله...بله...ولی نمیگم که شرمنده تر ازین نشن!!![]()
-ن:یعنی نخریدی دیگه؟!![]()
-م:کلام منعقد نشده بود....جورابو گرفتم
.....ولنتایم مبارک....روز عشق مبارک...آّه!
ن:روز عشق بخوره تو اون سرت...پسره ی{....} صد رحمت به{.....}!... واسه من جوراب میخری....الآن میام بهت میگم!!.....(و من را میگیرد و چند دور دور سرش میچرخاند و مبکوباند به دیوار....به گونه ای که مثل یک تابلو بر روی دیوار نقش میبندم....).....هه هه!...بیا اینم هدیه ی من قاب توی تابلو....بوم!
ولنتاین که میشود خیلی ها باور نمیکنند که ما نخیر!!
...ولنتاین که میشود من همچنان عاشق کارهای احمقانه ام...ولنتاین که میشود بد بختی ها همچنان ادامه دارد....ولنتاین که میشود گاو چینی پر فروش ترین میشود....ولنتاین که میشود من پرای ۲۱امین بار میروم که شازده کوچولو بخوانم ولی امیدوارم ایندفعه بتوانم....ولنتاین که میشود من شدیدن خوابم می آید امیدوارم دراین پست خیلی چرت و پرت ننوشته باشم....امیدوارم!![]()
قول داده بودم ننویسم...قول داده بودم تلخ ننویسم....اصلا واقع بینانه هم ننویسم....یک مطلب طنز آماده کرده کرده بودم برای امروز...تا این دوم بهمن را کمی بیخیال شوم....بیخیال این خاطرات تلخ...ولی انگار نمیشود....۲ بهمن هر سال باید یک جور باشم....دیدن این دوباره حالم را بد کرد...دیدن این همه حماقت...دیدن معصومیت این دو کودک...دیدن حماقت و نفهمی یک معلم....دوباره مجله ی رشد باز میکنم و میخوانم....تمام صفحات این شماره را حفظم ولی باز هم میخوانم....میخوانم و از این همه فقر....از این همه فقر فرهنگی منقلب میشوم....فکر میکنم که بالاخره تا کی؟...تا کی باز هم از این خبر ها میشنویم.....تا کی دوباره میشنویم که یک کودک دیگر...یک دانش آموز دیگر....در محیطی که باید مکانی برای تقدیم محبت باشد....سیبل میشود برای عقده های افراد حقیری که جزو معلم ها به حساب می آیند.....هر چقدر سعی میکنم این کار ها را....این تنبیه های بدنی و روحی را به شرایط نسبت دهم نمیشود.....هر چه سعی میکنم به بی پولی و هزار چیز دیگر وصلشان کنم نمیشود.....آخر چگونه میشود فلج کردن یک دانش آموز را ربط دهم به بی پولی و هزار چیز دیگر.....سیلی خوردن یک دانش آموز...هتک حرمت یک دانش آموز چه ربطی به عقده های یک معلم دارد؟.....
امروز روزی بود که به خاطر باز کردن مجله ی رشد ۱۰ ضربه سیلی خوردم....آن هم در مدرسه ی تیزهوشان...تعجب بر انگیز نبود چون بیشتر از بیست بار در سمپاد تنبیه بدنی شدم ....ولی تاسف بر انگیز بود......اتفاقات این روز و عواقب آن باعث شد که این روز به یکی از تلخ ترین روز های زندگیم بدل شود....
سعی میکنم تلخ فکر نکنم ولی انگار نمیشود....انگار تا وقتی دوباره این خبرها را بشنویم و این کلیپ ها را ببینیم نمیشود....انگار تا وقتی این عقده ها باشد نمیشود....انگار تا وقتی احساس...تا وقتی احساس ها کشته میشوند نمیشود....مخصوصا احساس های معصومانه ی کسانی که به دنبال محبت پا به مکانی میگذارند که به جای اینکه مکان ترویج محبت باشد نفرت خیر میکنند........
